۱۳۸۸/٥/۱٠
 

حرف نمی‌زنم. خفه می‌شوم. تنها. خانه تنها، دانشگاه‌ تنها، خیابان تنها، بهشت زهرا تنها، خنده تنها، گریه تنها، حرف تنها. من حرف دارم. هزار هزار صفحه. لال نشده‌ام هم. مدت زیادی است که ایز تایپینگ مانده‌ام برای همه. همه که نه. برای همان چند نفر باقی‌مانده هم. برای کی دارم می‌گویم؟ تو؟ که خودت این‌همه وقت ایز تایپینگ مانده‌ای برایم و عین خیالت هم نیست یکی این‌طرف منتظر توست. نمی‌دانم رفته‌ای برای خودت چای بریزی شاید. یادت رفته ما را این‌جا؟ چای‌ت را بردار بیا روبروی من بنشین. من صبر می‌کنم چای‌ت تمام شود. بعد حرف بزن برایم. بگو که می‌بینی. می‌بینی همه‌چیز را. بگو ما را گم نکرده‌ای. فراموش نکرده‌ای. بگو که می‌گذرد. بگو می‌بینی این سگ‌های هار را. می‌بینی جای زخم‌ها را. سوختن آدم‌ها را. بگو. بگو که زود جواب مکرشان را می‌دهی. حرف‌های خوب که فقط برای کتاب‌ها نیستند. حالا گیرم کتاب خودت باشد اصلن. بگو. همان حرف‌های توی کتابت را برایم تکرار کن. صدای خودت را می‌خواهم بشنوم. بردار لیوان چای‌ت را. بیا این‌جا روبروی من. من؟‌ نه، چای میل ندارم. اگر توی بساطت هست یک لیوان شربت آلبالو. تازه از راه رسیده‌ام. آن بیرون هوا خیلی گرم شده.