۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

چه زود دل‌زده می‌شوم تازگی‌ها. چه همیشه دلم یک موسیقی تازه‌ می‌خواهد و چه همیشه ولع خواندن یک متن تازه‌ی خوب دارم و چه دلم گردش‌های تازه می‌خواهد و آدم‌های تازه‌ی خوب حتا...
خواستم بگویم دلم خبر تازه می‌خواهد هم، که دیدم کم نیستند خبرها و مرده‌شور تازه و کهنه‌شان را ببرد.
می‌ترسم فراموش کنم خودم را. مرتب میان شلوغی‌ها که کم نیستند هم،‌ دنبال خودم می‌گردم. یعنی این‌طور بگویم که یک‌هو به خودم می‌آیم و خودم را نمی‌بینم، بعد دست‌پاچه شروع می‌کنم تکه‌تکه خودم را جمع کردن.  
دلم یک کارت پستال می‌خواهد. رنگی‌رنگی. بخرم فردا.

۱۳۸۸/۱۱/٥
 

اوایل این طوری بود که هر وقت کسی چیزی‌ش بود و می‌گفت، دلم می‌خواست ریز ماجرا را بدانم. دلم می‌خواست بدانم دقیقن چه اتفاقی افتاده، از اتفاقی که افتاده چه احساسی دارد و چه کار می‌خواهد بکند. فکر می‌کردم برای کمک کردن باید همه‌ی این‌ها را بدانم. بعد هم می‌نشستم جدی‌جدی به آن حرف‌ها و مشکل آن آدم فکر می‌کردم. به خیال خودم راه حل هم پیدا می‌کردم و کمک می‌کردم. یادم  هم نمی‌آید که حس کرده‌باشم دارم کار مسخره‌ای انجام می‌دهم. تا جایی هم که حافظه یاری می‌کند، هیچ وقت هم نشد که آن طرف مقابل چنین فکری بکند. بعد هی الآن که به آن روزها فکر می‌کنم خودم، به نظر خودم فقط یک کاریکاتور می‌آیم. امروز در جواب آدمی که عاشق شده و چاره می‌خواهد جز لب‌خند چیزی ندارم. در جواب او که کسی رهایش کرده، فقط می‌نشینم های‌های گریه می‌کنم. نهایتن چند بیت شعر هم شاید به ذهنم برسد از این و آن، نه چیزی بیش‌تر.
فکر می‌کنم عجب آدم گزافه‌گویی بوده‌ام. بیش‌تر از آن عجب آدم گزافه‌گوی خالصی بوده‌ام. چقدر ذهنم، وقت‌های خالی طبقه‌بندی شده داشته که به این و آن بدهد. و چقدر عجیب‌تر که همه این‌ها به نظر دیگران مسخره و زننده نمی‌آمده، تازه یادم هست که تعریف هم گاهی داشته. پس چرا ذهن امروزم این‌همه با تحقیر و نفرت نگاهش می‌کند؟

۱۳۸۸/۱٠/٢٠
 

مدام به ملت می‌گویم برو بابا. حرف زشتی که نیست. کسی هم با برو بابا گفتن من نه می‌رنجد نه این‌که واقعن می‌گذارد برود. دی‌روز بعد از حرف‌ها و بحث‌ها یک‌هو حواسم جمع شد که توی همان 4-5 ساعت گذشته به چند نفر گفته‌ام برو بابا. بعد حواسم جمع لحنش شد. بعد با همان لحن هی زیر لب تکرارش کردم. بعد دیدم با این‌که هیچ کس با برو بابا گفتن من نمی‌گذارد برود، اما من خودم اگر کسی با همین لحن و همین‌جوری بهم بگوید برو بابا واقعن دلم می‌خواهد بگذارم بروم. یعنی بروم و دیگر هم پیدایم نشود. دیدم که اصلن امروز بیش‌تر از هر چیزی همین را دلم می‌خواهد. که یکی بهم بگوید برو بابا و من بروم. بعد یکی دیگر را ببینم و بهم بگوید برو بابا و من بروم. بعد همه‌شان هم با همان لحن خودم بگویند که آهنگ این روزهای زندگی و من است. نه این‌که فکر کنی بهانه برای رفتن می‌خواهم . نه، فقط میان این جریان و روانی همه چیز دلم کلامی می‌خواهد که روانه‌ام کند. انگار یکی بگوید برو بابا با بی‌خیالی و بعد سرش که می‌چرخد مثل این‌که صحنه تاریک شود و من بروم بی هیچ اتفاقی،‌ هیچ کس چیزی نفهمد. فقط یک کلامی گفته شده‌باشد که نشانی باشد بر  رفتن کسی.

۱۳۸۸/٩/٢۸
 

تو بین آن‌ها ایستاده‌ای و من
از دور نگاهت می‌کنم
از میانِ بودنت با "دیگران"
خنده‌هایت را جدا می‌کنم
مثل تیله‌های رنگی

باران می‌بارد
و میان این شلوغی
تنها من ام که خیس می‌شوم.

۱۳۸۸/٩/٢٥
 

به پایین پله‌ها که رسیدم قطار توی ایستگاه بود. حوصله‌ی شلوغی زن‌ها را نداشتم. همون‌جا سوار شدم توی واگن آقایان. ایستاده بودم جلوی در آن طرفی که هیچ وقت باز نمی‌شود. به آزادی که رسید، یک صندلی خالی شد. نشستم سر ردیف. این موقع روز وقت از کار برگشتن مردهاست. برای همین واگن آقایون پر از بوهای ناخوشایند هست توی این ساعت. از کنار دستی‌م بوی کتلت مانده می‌آمد. توی خودم مچاله شده‌بودم، دهنم را فروکرده‌بودم توی شال گردنم که بو به دماغم نخورد. آینه‌های دردار می‌خوندم. قطار که زسید به حسن‌آباد کتاب رو بستم. به پشت گرفته‌بودمش دستم. همیشه همین کارو می‌کنم. نمی‌دونم چرا دوست ندارم جوری بگیرمش که اسمش خونده‌بشه. یهو آقای بغل‌دستی‌م گفت آها! گلشیری. فکر کردم داره اظهار فضل می‌کنه. محل نذاشتم. گفت از وقتی نشستی دارم فکر می‌کنم این‌نثر، نثر کی‌ بود. برگشتم نگاهش کردم. سی و پنج-شش ساله بود. کاپشن سیاهش خاکی خاکی بود. یه جعبه‌ی بزرگ توی کیسه‌ی روی پاش بود یه گونی پر از خرت و پرت هم زیر پاش. صورتش مثل دست‌هاش زمخت و شکسته بود با ریش‌های نامرتب. بوی کتلت می‌داد. گفت من یه موقعی کتاب‌خون بودم. حالا نبین که فنی شدم. لب‌خند زدم. گفت می‌دونی این آقا بهترین کتابش چیه؟ گفتم شازده احتجاب؟ لب‌خند زد. از خودم خجالت کشیدم که نگفتم من شازده احتجاب رو نخوندم.  گفت این الان چاپ می‌شه؟ گفتم فکر نکنم. بیش‌تر تو دست دست‌فروشا و قدیمی‌هاست. بلند شدم. باید امام‌خمینی پیاده می‌شدم. گفت یه آدرس بهت می‌دم اگه کتابی خواستی و پیدا نکردی برو اون‌جا. منتظر نشد چیزی بگم. گفت میدون انقلاب، کوچه مهرناز، پاساژ ایران، کتاب‌فروشی اهورا. آقای زند. گفتم مرسی. پیاده شدم.
می‌دونی؟‌من همون قدر که از تفاوت‌ها و دوری‌های آشکار دنیاهای آدم‌ها می‌ترسم، از دیدن شباهت‌های درونی‌شون ذوق می‌کنم. همون‌قدر که از تقابل دنیاهای آدم‌ها وحشت دارم، از دیدن اشتراکات پنهان‌شون، آروم می‌گیرم. خیالم... خیالم راحت می‌شه انگار...

۱۳۸۸/٩/۳
 

صدای خرد شدن شیشه که آمد ناخودآگاه اسم دخترک را جیغ‌زده‌بود. بعد دخترک داد زده‌بود که من نبودم. راست می‌گفت. کاری نکرده‌بود. ظرف پیرکس خورش روی شعله‌ی گاز ترکیده‌بود. بعد اما نفهمید چرا یکهو تمام غم دنیا روی سرش آوار شد. همین جور سرش روی شانه افتاده‌بود و روی صندلی‌ های‌های گریه می‌کرد. با خودش فکر می‌کرد که باید الآن بخندد. اصلن خنده‌دار هم که نباشد، به هر حال قضا و ‌بلا یا همچه چیزی. اما او نشسته‌بود و گریه می‌کرد. تنها کار دیگری که انجام داد این بود که دخترک را صدا کرد و ازش معذرت‌خواهی کرد. گفت که از ترس سرش داد‌زده. اما او راستی‌راستی هیچ تقصیری نداشته، ظرفه خود به خود ترکیده. دخترک هم به روی خودش نیاورده‌بود و گفته‌بود مواظب باش دست‌تو نبره شیشه‌هاش. بعد دخترک گفته‌بود حالا شام چی بخوریم؟ و او جواب داده‌بود که هنوز خورش توی یخچال هست.
بعد روی گاز را تمیز کرده‌بود و خورش تازه را توی ماهیتابه ریخته‌‌‌بود تا گرم شود. دلش‌می خواست یکی بود که راستی‌راستی بغلش کند. می‌خواست توی بغل یکی گریه کند فقط. چند وقت بود با کسی حرف نزده‌بود؟
حالا هنوز یک بغض تلخ‌مزه بین گلو و سینه‌ش گیر کرده. بی‌خیال امتحان فردا آمده پای کامپیوتر و مسنجر را باز کرده به امید حرف. سه تا چراغ روشن توی لیست‌ش هست که او توی لیست هر سه‌شان خاموش است. اسم یکی‌شان را اصلن یادش نمی‌آید.
دلش می‌رود برای بغل مامان. برای شب‌های خواب‌گاه مدرسه و نینا. برای...  برای حرف و چیزهای دیگر. چیزهایی که دیگر نیستند.

پ.ن: اصراری نیست. نیستند دیگر.


 

 

۱۳۸۸/۸/۳٠
 

صابون از اون گوووشه/ عشبه به من می فروشه...

پ.ن: نمی ذاری که آدم محکم بغلت کنه. خب وقتی اینو این طوری می خونی من چی کار کنم؟ خسته شدم از بس هی واسه آدما تعریف کردم و از دست خودم عصبانی شدم که نمی تونم حس تو رو کامل منتقل کنم!

۱۳۸۸/۸/٢۳
گفتم به تو جفت و با همه عالم طاق...

می‌بینی؟ من زیر حرف‌هایم نزدم. هنوز هم از تو چیزهای بزرگ نمی‌خواهم. هنوز همان‌ام که به نیمه‌نگاهی ذوق می‌کند و به تک‌بیتی بغض. دیدی چطور با همین بسته‌های کوچک خوشبختی‌ که برایم فرستادی از شادی لب‌ریز شدم؟ ان‌قدر که دوری‌ها و فرامو‌شی‌ها هم حتا دل‌تنگ‌م نکند. ان‌قدر که شادی بی‌دلیل موقت‌م را جار بزنم این‌طور و داد بکشم پیش همه.

با همه‌ی تغییرها و تفاوت‌ها همچه چیزی است هنوز دخترت. لطف کن... تو هم خدای خوبی باش.

۱۳۸۸/۸/۱٠
 

برف می آمد
تو با لباس سفید
کنارم بودی.

من خواب می دیدم؟


پ.ن: چه بگویم؟ شما معصوم تر از کلماتی که برای یک آدم خاص-بی آنکه خود او بداند.- لبریز می شوند ناگهان، می شناسید چیزی؟

۱۳۸۸/۸/٥
 

نه ساعت و نه تلفن. هیچ کدام لازم نیست. که زمان می‌رود و حرف می‌رود و تو می‌روی... که تنها نیستی می‌ماند و نرسیدن و اشک‌های روز‌ به‌ روز. نو به نو. چه در اتاق آشنای هر روزه و چه کافه‌ی غریبه. هه... چه اتومبیل مرد پیر خسته حتا. فقط می‌ماند یک فریاد... فریاد از نیستی. از رفتن. که آن‌ها که دوست داری همه رفتگان‌اند و روندگان انگار... آن‌ها هم که هستد آمده‌اند که یک روز تو را بگذارند و بروند.  
فریاد از تو... از این دنیایت... که انسان را در رنج آفریدی؟ که چه؟ چه می‌خواسته‌ای از جان ما؟ که آفریدی و می‌گدازی یک روز و ذوب‌ب‌ب‌ب‌ب‌ب می‌شوم من و دیگر روز می‌خراشی این روح را پاره‌پاره...
گوسفند است مگر؟ آب و علف‌ش می‌دهی. به سیّاسی و قصه‌بافی و سگ‌دو؟ که هی چاق‌تر شود از غصه‌ها که می‌خورد. آخرش که چه؟ قربانی‌ش کنی بعد از آن که بره‌ها زایید برایت از اندوه... بی‌گناه به پای چه چیز که من نمی‌دانم هیچ... تاب بیاورد به پای چه؟ به سلاخ‌خانه اگر به پای خود نرفته تا به حال به میلی بوده که غریزه‌اش می‌گویند. غریزه‌ای به زندگی تنها و نه بیش از این. دست بردار.