۱۳۸٩/۳/۱٦
 

من با خودم حرف می‌زنم. پیش از این هم با خودم حرف می‌زدم. تقریبن از بچگی. توی دوران مدرسه خیلی بیش‌تر. برای خودم خاطره تعریف می‌کردم. مرتب به یاد اتفاق‌های خنده‌دار می‌افتادم، یک بار دیگر برای خودم تعریف یا اجرایشان می‌کردم و می‌خندیدم.  حدود دو سال این عادت ترک شده‌بود. ناخودآگاه. خب من احساس می‌کردم نشانه‌ی افسردگی است. فکر می‌کردم آن قدر افسرده ام که حتا با خودم هم نمی‌توانم حرف بزنم. نه این که این‌طور نبوده که بوده، اما حالا به این نتیجه رسیده‌ام که شاید آن ارتباط درونی قبلش هم یک جور نشانه‌ی افسردگی بوده. گیرم در اندازه‌ی یک دختر دبیرستانی که هیچ کار مهمی برای انجام دادن نداشته‌باشد. چون درواقع زندگی آن موقع هم آن‌قدرها جالب و نکته‌دار و  خنده‌آور به نظر نمی‌رسد.
حالا مدتی است که آن عادت سابق برگشته. من زیر لب حرف می‌زنم. ناخودآگاه. این بار اما انگار دیگر من با خودم حرف نمی‌زنم. انگار دیگری در من است و با او حرف می‌زنم. دیگر ذهنم خاطره‌گو و قصه‌گو نیست. البته بیش‌تر اوست که حرف می‌زند. از همین چیزهای روزمره. همین چیزهای معمولی و البته گاهی هم غیرمعمولی.
حالا یک بعدازظهر معمولی است و او تازه از خواب بیدار شده. می‌دانی که به وقت او تقریبن ده صبح است. می‌دانی که دی‌شب را تا نزدیک صبح گریه کرده. لب‌هایت می جنبد. از او می‌پرسی خوبی؟ و گوشه‌ی راست لبت بالا می‌آید به نشانه‌ی لب‌خندی.  می‌دانی که سوالت جوابی ندارد. می‌فهمی که او حالش اصلن خوب نیست. حتا آن قدر که جوابت را بدهد...

پ.ن: این پست هیچ حرف خاصی برای گفتن ندارد. کسی جنبیدن لب‌های مرا دیده‌بود و می‌خواست بداند چه می‌گویم. من نمی‌دانستم چه می‌گویم. برای همین یک بار تلاش کردم به این حرف‌ها -که خودآگاهم روحش هم ازشان خبر نداشت- گوش کنم. و واقعن... گوش کردم.

۱۳۸٩/٢/۳٠
 

گفت این خواهر شماست؟ احمد نمی دانم چرا، گفت آره. گفت شما خدمت نمی کنید. اگر می خواهید خدمت کنید روسری این رو بکشید جلو. هر وقت روسری دو تا دختر مثل خواهرتون رو کشیدید جلو، آن وقت بیایید حرف بزنید. گفت من برادر شهیدم. شما ترویج فساد می کنید. ما شما را قبول نداریم. گفت ما یعنی ج.ا. توی دلم گفتم ما هم شما را قبول نداریم. احمد هی آرام باهاش حرف می زد. من گفتم آقا چه ربطی دارد؟ گفت من باید امر به معروف کنم. یک زن چادری رد شد. صورتش را ندیدم. از پشت اشاره کرد و گفت اون خواهر ماست این هم خواهر شما. کثافت با من حرف نمی زد. نگاه نمی کرد مثلن. توی دلم تف کردم توی صورتش. چشم هام پر اشک شده بود. پشتم را کردم جلوتر از بچه ها راه افتادم. هی حرف زدند. می خواستند ناراحت نباشم. هی به حرف های یارو می خندیدند. هی گفتند خب این خاصیت این محل است دیگر. احمد گفت نمی شود درگیر شد. باید بگذریم. بلند گفتم مردکه ی کثافت خاک بر سر. توی دلم گفتم خاک بر سر من. چرا تف نکردم توی صورتش؟

۱۳۸٩/٢/۳
 

من بین این همه دیوانه که از تو خوش‌شان نمی‌آید، دوستت دارم. خیلی خیلی خیلی زیاد هم دوستت دارم. نمی‌توانم به کسی بگویم. آن قدر که همین‌ها را هم باید با ترس و لرز بنویسم و بی خیالی نیمه‌شب. نمی‌توانم به تو بگویم، چون تضمینی ندارم برای این که فردا هم دوستت داشته‌باشم. تو آدمی هستی خیلی خیلی دور از من. هیچ کس نمی‌تواند حتا حدس بزند که من تو را دوست دارم. اما همین دوست داشتن یک طرفه‌ی تو، برای وقت‌هایی که دلم می‌خواهد کمی حال خوب،‌کمی فکرهای خوب داشته‌باشم،‌ بس است مرا. شاید من دیوانه‌ام. شاید این دوست‌داشتن فقط یک مالیخولیای مسکن است. خب باشد. مگر چه عیبی دارد؟ عیب که دارد. عیبش دور شدن از واقعیت آدم‌هاست. عیبش فرورفتن توی خیالات است. عیبش همین گندی است که ام‌روز از من باقی‌ مانده. یکی که تنهایی‌ش را توجیه می‌کند و خودش را برای تنهایی. اما به هر حال... یکی هست که تو را دوست دارد. بی این‌که از تو چیزی بخواهد. یکی که انقدر از تو دور هست که حتا خاطره‌ای هم از تو ندارد. نمی‌خواهد هم داشته‌باشد. که حالا یک شبی تمام پروایش ریخته و دارد دوست داشتن تو را این‌طور بدون ترس و پنهان‌کاری می‌گوید. همگانی. اصلن... کسی چه می‌داند فردا شب چه می‌شود؟ 

هی تو...

۱۳۸٩/۱/۱٦
مژه‌ای به سایه‌سار ابد خفته‌ای...

کاش پیش از رفتن‌ت می‌دانستی که تحمل نبودن‌ت چه‌قدر سخت می‌شود. کاش نمی‌رفتی. نه. توی این نزدیک دو سال بهم برخورده‌ هر بار کسی از مردن حرف زده، درباره‌ی تو. تو هیچ وقت برای من نمرده‌ای. فقط رفته‌ای. نیستی. یک روز هم برمی‌گردی. اما ای کاش نمی‌رفتی. دلم برای صدایت بیش‌تر از هر چیزی تنگ شده. یادت هست؟ بچه‌ها صدای تو را با من اشتباه می‌گرفتند پشت تلفن. حالا اما هیچ کس صدای مرا با تو اشتباه نمی‌گیرد. هی به صدایت فکر می‌کنم. به کلمه‌ها که با صدای تو ادا می‌شوند. اما مگر چقدر می‌توانم حرف زدنت را تجسم کنم؟ من دلم تلفظ دیگری از کلمات می‌خواهد. که تازه باشد. نو باشد. مال حافظه‌ی من نباشد. می‌فهمی؟

۱۳۸٩/۱/۸
 

تو اگر آمده‌بودی با این باران
تو اگر آمده‌بودی با این باران
تو اگر آمده‌بودی با این باران
...
پس این بغض لعنتی چرا نمی‌ترکد؟

۱۳۸٩/۱/۳
 

من خسته‌ام از خودم. من به همه حق می‌دهم که خسته باشند از من. من فکر می‌کنم بیمارم. چیزی توی ذهن من هر لحظه خودش را به در و دیوار می‌کوبد. شب‌ها نفس‌تنگی دارم. تپش قلب حتا توی خواب رهایم نمی‌کند. خواب آدم های دوست‌داشتنی‌ام را می‌بینم که دارند می‌دوند. می‌ترسند. حرف‌های نگران‌کننده می‌زنند و باز می‌دوند. ترس شب چهارشنبه‌سوری هنوز با من است. از لحظه‌ی سال‌تحویل چیزی یادم نیست. مسخ شده‌بودم و به هیچ چیز نتوانستم فکر کنم. تازه بعدش شروع کردم گشتن میان آدم‌ها. فکر می‌کردم تبریک‌ها و لب‌خند توی عکس‌ها همه بوی تصنع می‌دهند. حالم از خودم به هم می‌خورد.
احساس می‌کنم دارم زندگی را با دست پس می‌زنم و با پا پیش می‌کشم. چه کار می‌توانم بکنم؟ با کسی حرف نمی‌زنم. گاهی حرفی، بیش‌تر اسمسی چیزی... و بعد پشیمانی از گفتن. احساس می‌کنم همه حرف‌هایم دروغ‌اند. هم خوب بودنم دروغ است و هم خوب نبودنم. خنده‌ها و بغض‌هایم. به یاد آوردن‌ها و بی‌اعتنایی‌هایم. احساس می‌کنم من یک دروغم. وقتی غذا می‌پزم دروغ توی غذا می‌‌ریزم. وقتی چای دم می‌کنم، دروغی است که می‌خواهم به خورد مهمان‌هایم بدهم. چراغ مسنجر را روشن می کنم در حالی که دلم نمی‌خواهد با کسی حرف بزنم. تلفن را بر‌می‌دارم در حالی که حوصله‌ی خودم را هم ندارم. لعنت به من. به تسبیح پناه می‌برم و به خودم فحش می‌دهم. منظم. تکرار می‌کنم من حالم خوب نیست. من حالم خوب نیست. من حالم خوب نیست. من چیزی م نیست. تو بیا با من حرف بزن. سگ شده‌ام. مثل زن‌هایی که دوست‌شان ندارم، کینه به دل می‌گیرم. منطق می‌بافم برای دسته‌بندی آدم‌ها. می‌گویم فلانی را چرا دعوت کردی؟ می‌گویم حالم از آدم‌های خودپسند به هم می‌خورد. من حالم خوب نیست. احساس می‌کنم فقط خوب غذا می‌پزم. خوب حرف نمی‌زنم. خوب جواب نمی‌دهم. خوب نمی‌خندم. خوب گوش نمی‌کنم. خوب نگاه نمی‌کنم. خوب فکر نمی‌کنم. بد می‌بینم و بد می‌شنوم. تله‌ویزیون را خاموش نمی‌کنم. موسیقی گوش نمی‌کنم. دلم پیش کسی هست و نیست. می‌خواهم و نمی‌خواهم. بیش‌تر نمی‌خواهم. این‌ها را که دارم می‌گویم بیش‌تر از خودم بدم می‌آید. سبک شدنی در کار نیست. حرف‌ها مرا سیاه‌تر می‌کنند. کثیف‌تر. حالم از ناله به هم می‌خورد. حالم از این که آدم‌هایی که نمی‌شناسندم ناله‌هایم را ببینند به هم می‌خورد. حالم از این که این‌ها را این جا می نویسم به هم می خورد. می‌خواهم فرار کنم. بروم جایی که هیچ‌ کس نباشد. خودم هم نباشم. این "خودم" نباشد. یکی باشد که ازش بدم نیاید. یکی که از من مهربان‌تر و خوب‌تر و آرام‌تر باشد. در من حتمن یک روز دختری بوده که مهربان بوده با دیگران. که دل‌خور می‌شده از آدم‌ها. انتظار داشته ازشان. دلش می‌گرفته گاهی. دوست داشته آدم‌ها را.

سرفه هایم تمام نمی‌شوند. امروز تله‌ویزیون داشت هشدار می‌داد که با سرفه‌های بیش از دو هفته باید نگران سل بود. نگران سل هم باشم؟

۱۳۸٩/۱/۱
 

روی تخت مینا نشسته‌بود و نقاشی می‌کرد. با خودکار آبی روی کاغذی که گذاشته‌بودش روی زانوهای بغل‌گرفته‌ش. تا رفتم توی اتاق شروع کردم به ایراد گرفتن. گفتم نقاشی با خودکار؟ مداد رنگی‌هات را که آورده‌ای. گفتم صد بار نگفتم یک کتاب بگذار زیر دستت؟ این‌طوری کاغذ پاره می‌شود؟ گفتم کاغذ نقاشی را می‌گذارند روی پا؟ خب بگذارش زمین. محل‌م نگذاشت. گفت ببین خوب کشیدم؟ گفتم چی کشیدی؟ نقاشی‌ش شکل قایق بود. اما فکر نمی‌کردم قایق باشد. گفت این قایقه. گفتم این‌ها چیه؟ گفت این‌ها رو همه قایق‌ها دارند. نمی‌فهمیدم سکان و بادبان را از کجا دیده. مطمئن بودم کسی برایش چنین نقاشی نکشیده. اصلن خود قایق را کجا دیده‌بود؟ تعجب می‌کردم و ذوق. بعد آدم‌هاش را نشانم داد. دو تا آدم توی قایق بودند و یکی لبه‌اش. آن‌که لب قایق ایستاده‌بود کمی کج بود و با خودکار هاشور آبی خوده بود. گفتم این چرا این شکلیه؟ گفت این داره می‌افته توی آب. باز مشغول نقاشی‌ش شد. دوباره که نشانم داد نفهمیدم چه تغییراتی داده. فقط گفتم اینو درستش نمی‌کنی؟ گفت نه دیگه. داره می‌افته توی آب. وحشت کردم. خیال کردم بی‌چاره تا ابد چه‌طور توی این حالت بماند؟ گفتم خب قایقت را بزرگ کن آن وقت این هم راحت می‌ایستد. حرفم را گوش کرد. بعد خیالم راحت شد. انگار خیال خودش هم راحت شد. نقاشی را همان جا روی تخت گذاشت و رفت. چند دقیقه بعد برگشته‌بود خودکار بابا را پیدا کند بهش بدهد و پیداش نمی‌کرد. گفت چرا گریه می‌کنی؟
به حال خودم گریه می‌کردم. از بس که همیشه حرف‌هایم نامربوط‌اند.

۱۳۸۸/۱٢/٢۱
 

خلاصه بهاری دیگر

                      بی‌ حضور تو

                                 از راه می‌رسد...



-شمس لنگرودی-

 

                  

۱۳۸۸/۱٢/۳
 

لنز چشم راستم را اذیت می‌کند. درش می‌آورم و یک چشم می‌شوم. یعنی یک چشمم دارد الآن تار می‌بیند و آن یکی واضح. این‌جور وقت‌ها معمولن بار دیدن می‌افتد روی دوش چشم واضح‌بین. اما الآن نه. چون هر دو چشمم خسته اند. از آن گذشته یک جور تنظیماتی هم هست که به طور ارادی باید روی‌شان اعمال کنم که نمی‌کنم الآن. یعنی حوصله‌اش را ندارم. دستم تمیز نبود راستی. هم فرو کردم‌ش توی چشمم و مایع لنزم، که چشم‌هام را با کف دست ماساژ دادم. من اصولن در این موارد آدم اسبی ام. هیچ جوری نمی‌توانم زیر بار وجود میکرب و باکتری و این چیزها بروم. یعنی خب وقتی چیزی کثیف است که دیده‌شود و در غیر این صورت آلوده بودن‌ش اراجیف است. خودم هم می‌دانم که حرف احمقانه‌ای می‌زنم و حالا یک روز به خودم می‌ایم و به یک جور عفونت لاعلاج دچار می‌شوم،‌ اما خب دیگر. برای من اهمیت دادن به این چیزها تصنعی است. بیش از یک حدی نمی‌توانم ادامه‌اش بدهم. چند روز هم هست که توی فکرم که بالاخره مشکل از چشم راستم هست یا لنزش.  باید یک روز لنزها را جابه‌جا بگذارم تا ببینم هنوز چشم راستم اذیت می‌شود یا نه. اگر دردش رفع شد که مشکل از لنز بوده و فبها و اگر نهٰ‌مشکل از چشمم هست. ولی کور خوانده اگر فکر کرده این بار هم دکتر می‌برم‌ش. خیلی لطف کنم چند روزی از لنز معاف‌ش می‌کنم و بعد هم اگر به راه نیامد به درک! تحمل‌ش می‌کنم. چشم‌هام این روزها چشم‌های من نیستند. چشم‌های مرد من‌اند. مرد درون من. این روزها مطلقن هیچ مردی را نمی‌بینند. زن‌های اطرافم را اما خوب رصد می‌کنند. دیدنی هم زیاد دارند. نمی‌دانید چه جذاب است برای‌شان دیدن دختری که دست زیر چانه زده با بی‌خیالی. یا سر تکان دادن دختر توی ایستگاه مترو،‌ یعنی قطار آمد. یا موهای از زیر شال بیرون ریخته‌ی آن دیگری. یا از پشت نگاه کردن فا وقتی حواسش نیست و حوصله‌اش از یک جا نشستن سررفته. دیدن این زیبایی‌های زنانه شده تفریح این روزهای چشم‌های من. تفریح نه. شده کارشان. حالا می‌فهمم دنیا چه جای به‌تری است برای چشم‌های مردها. بی‌خود نیست که مردها چشم‌چران ترند. بیخود نیست که شاعران مرد بیش‌ترند. این زن‌ها که من رصدشان می‌کنم هر کدام یک سوژه‌ی اساسی شعرند.
چی می‌خواستم بگویم؟ هان. چند روزی هست که باز کف دستم تیر می‌کشد. نمی‌دانم چرا.

۱۳۸۸/۱٢/۱
 

اشک هایم در باران حل می شدند
باد، محکم توی صورتم می خورد
دور می شدم

شاید تو فقط دیر کرده بودی.